وبلاگي جديد از:
آویــــــــزون

فيلتر شد

زحمت چند سالمو برادراي گمنام به باد

 دادن.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط آویزون  | 

بیا امروز قدر هم بدانیم

که جاویدان در این عالم نمانیم

بیا تا زنده ام خود را مکن لوس

که فردا میخوری بهر من افسوس


خلاصه که:  لطفا" خودتو  چ.س نکن.


+ نوشته شده در  ساعت   توسط آویزون  | 


دلم شده مثل پارکینگ

پارکینگی که هرکی میاد توش

تابلو پارک ممنوع بالا سرشه

برای پارک کردن هیچکس جایی نداره...


پ.ن: البته برای بعضی ماشینا جا داره.


+ نوشته شده در  ساعت   توسط آویزون  | 

گرگی که به دنباله بهونه ای

برای خوردن گوسفندی که داشت آب میخورد میگشت

به سر گوسفند داد زدو گفت:

آهای حیوون ! آب رو چرا گل آلود میکنی.

حالا میمالم درت...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آویزون  | 
آن قدر عشق تو دارم که اگر آه کشم

 ز لبم بوی کباب جگرم میآید !

آه آه...

.

.

.

ای شیطون هوس کباب کردی !

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آویزون 
دلم از دوریت پاره شد

.

.

.

حالا دوختمش تنگ شد!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آویزون 
شیرین تر از عسل هم میتوان آفرید

 اما به شرط آنکه من آن زنبور سرباز دل باخته باشم
.
.
.
.

 و تو آن تنها گلی که نصیب من شده است...
.

.
افسوس که جزء کاکتوس چیزی نصیبم نشده
+ نوشته شده در  ساعت   توسط آویزون 
 تو دنیایی که هیچ چیز راستی توش وجود نداره


راسترین چیز زندگیم تقدیم تو باد!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آویزون 
اسمت را نوشتم روي سيگار تا بسوزه

 که وقتي سيگار تموم شد فراموشت کنم

 ولي نمي دونستم که هر پک که به سيگار میزنم  اسمت ميره تو نفسم

.....

مغازه: دایی یه نخ ماربارو بده!
+ نوشته شده در  ساعت   توسط آویزون 

باز باران ، بی طراوت ، کو ترانه؟! سوگواری ست ،رنگ غصه ، خیسی غم ،
می خورد بر بام خانه ، طعم ماتم . یاد می آرم که غصه ، قصه را می کرد کابوس ، بوسه می زد بر دو چشمم گریه با لبهای خیسش.
می دویدم، می دویدم ، توی جنگل های پوچی ، زیر باران مدیحه ، رو به خورشید ترانه ، رو به سوی شادکامی .
می دویدم ، می دویدم ، هر چه دیدم غم فزا بود ، غصه ها و گریه ها بود ،
بانگ شادی پس کجا بود؟
این که می بارد به دنیا ، نیست باران ، نیست باران ، گریه ی پروردگار است،
اشک می ریزد برایم.
می پریدم از سر غم ، می دویدم مثل مجنون ، با دو پایی مانده بر ره
از کنار برکه ی خون.
باز باران ، بی کبوتر ، بوف شومی سایه گستر ، باز جادو ، باز وحشت ،
بی ترانه ، بی حقیقت ، کو ترانه؟! کو حقیقت؟!
هر چه دیدم زیر باران ، از عبث پر بود و از غم ، لیک فهمیدم که شادی
مرده او دیگر به دلها ، مرده در این سوگواری...

 


 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آویزون  |